[مثل لبخند یه عکس توی قاب]
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستی حال خوب نوشتنو دارم مثل پریدن با بالهای باز از روی یه کوه بزرگ به اندازی تمام دلتنگیهای گذشتم روی یه دشت بزرگو سبز با گلهای قرمز کوچلو. در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم واو در خروش و در غوغاست دوست دارم تو این دنیای جدیدم همین جور اوج بگیرم . ترک عادتای بد احساس خوبی بهم میده دیگه هر پنج شنبه شب مست نیستم . دیگه شبا قبل خواب استرس ندارم . دیگه کابوس نمی بینم که وقت بیدار شدنش نیم متر از تختم بپرم . از تو چه لنجنی در اومدم فکر کردن بهش واسم سر درد میاره.می خوام واستون لج درآر شم(یه تیکه کلام دوست داشتنی) من با دوست داشتن مستی شروع کردم . با مستی دوستامو شناختم . من همیشه عشقمو تو مستی می دیدم . نمی دونم طلسم شدم چرا هر جنس مخالفی که من باهاش ارتباط برقرار میکنم یه ربطی به الکل داره . . .
نوشته شده توسط سعید قزلباش در سه شنبه 27 آذر 1386 و ساعت 11:12 ق.ظ
()
نظر
[حاج آقا ایرانه مستقیمه]
یه سفر از اونجاش خاطره ساز میشه که از اولش جریانی شروع بشه . از فرحزادش که سوار ترانوا شدم از تجربه بولینگ یاد گرفتنش تا دیدن باران کوثری . از هله هولهای آخر شباش . از اینکه پسر خالت واسه دوست دخترش پیرهن قرمز خریده تو یه تور شمال . از قلیون خفت شدناش تا دوتا آبجوی اول سفرت که مزش گوشت خوک باشه ....! کونیاک 25 ساله . خرچنگ سوخاری . رقصیدن تو سوان با دخترای ارمنی . دیدن اندی . نشستن تو پارک اوپرا دید زدن دخترای ارمنی . حس خوب داشتن آزادی . دیدن مافیا . دیدن سکس شاپ . رفتن با نایت کلاپ (استریپتیز) . همش جدید حس خوبی داشت اما وقتی بر می گردی این همه بدبخت بودن خودمونو می بینی کلی حالت گرفته میشه . حالا از همه اینا که بگزریم همین 2 روز پیش یه الکل سفید که با آب البالو قاطی با دوست دخترم خوردم . حال تمام اون 10 روزو یه جا داشت باید ببینی دلت کجاست وگرنه با بیل خاک تو سری کردن راحته . همه ... لرزش دل و دستم از این بود که عشق پناهی گردد گریزگاهی نه
نوشته شده توسط سعید قزلباش در پنجشنبه 15 شهریور 1386 و ساعت 12:09 ب.ظ
()
نظر
[رویابازی]
نمی دونم این نوشتنه یا بازی با توهمات جمله ها تو ذهنمه شکل خوب نوشتن تو آرزوهات با همه اون چیزا که می خوام . با شب نخوابیدناش .. با دلهرها .. با حال خوب حساب کتاب کردن حرفات تو ذهنت . اینقد ساده طوری که می شنونی صدای احساستو تو اوج خودت بودن ........ یه زمان میرسه ... که آسمون آرزوهاتو می تونی با دست احساس کنی ... باید خودت باشی یه زمان میرسه ... فاصله خواب و بیداریت فاصلش یه نفسه ... باید خودت باشی یه زمان میرسه عاشق دغدقه داشتن میشی .. شکل خوب دیدن یه کابوس .. ترسیدن از نداشتن . یه زمان میرسه جنبه این همه خوشبختی رو نداری .. می ری تو دو تا فاز مختلف .. حالا اونجا بودن و اینکه خودت باشی مهمه ...!
نوشته شده توسط سعید قزلباش در پنجشنبه 25 مرداد 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ
()
نظر
[ اولین سفر خارجه من]
احساس بسیار خوبیست اینکه انسان به تمایلات دل خود برسد . بنده می توانم گفت که سفر به فرنگ هر چند کوتاه باشد بسیار مفید است چون مرد مسلمان در آنجا ناموس فرنگی می بیند و ناموس مسلمانی هم نیست در آنجا. پس مع الذالک دست مالی و شورب مشروبات الکلی با ناموس فرنگی باعث بشاشی و نشاط در روحیه فرد مسلمان میشود . و از آنجا که پولی که خرج میشود چه برای مشروب و چه زن هرزه پول فرنگی ست به نام دلار و عکس رییس جمهور ملعون آمریکا بر آن است و عکس هیچ امامی بر آن نیست همان بهتر که برای همین مسائل خرج گردد. بنده به خاطر عروج ملکوتی امام عزیزمان به این سفر خواهم رفت و تا می توانم دلار در این مسائل خرج توانم کرد و با این حرکت انقلابی مشت محکمی به دهان دشمنان انقلاب و زنان آنان خواهم زد. نکته ظریف سفر اینه که پروازم 2ساعته دیگست الان 6 تا آبجو خوردیم دو نفری داریم می ریم فرودگاه ... !
من الله توفیق . . . مطلب بالا رو وقتی می خواستم برم نوشتم .همیشه عاشق خارج رفتن بودم هنوز که هنوزه شب یه فیلم نبینم خوابم نمی ره . دوست داشتم برم روی میز دیسکو برقصم یا برم کازینو زندگیمو ببازم ولی نمی دونستم رقصیدن با یه دختر جامایکایی که همش مدام واست می خنده همه دنیارو می ارزه درسته زبونشو نمی فهمی پول بینتون حرف می زنه ولی از بودنش لذت می بری . واقا خاک تو سرمون که این چیزارو نداریم حتی یه پارک آبی نه بخاطر دخترای سکسی که توشه به خاطر لذتی که از راحت بودن مردم که اطرافتن می بری هیچکی تمارز نمیکنه . چمیدونم ما هم که ندید بدیدیم از این چیزا ندیدیم تو زندگیمون تمام مدتی که اونجا بودم همش مست بودم واقا لذت بردم تو این چند روز از آدم بودنم اونجوری که دلم می خواست زندگی کردم . واقعا خاک بر سرمون اونم با بیل . یعنی اینکه خاکو با بیل از زمین بر داری و با شدت تو سرت بزنی در صورت لوزوم برای این خاک تو سری زدن باید از یه دوست کمک گرفت
نوشته شده توسط سعید قزلباش در سه شنبه 22 خرداد 1386 و ساعت 01:06 ق.ظ
()
نظر
[بدن سازی]
واقعا آدمو برق 220 ولت بگیره ولی جو نگیرتش . ما برداشتیم رفتیم باشگاه بدن سازی آخه چهار تا استخون این تریپا چیه بر می داری . حالا باشگاه می ری مربی خصوصی چیه مگه می خوای مسابقات جهانی شرکت کنی . چمی دونم ! نمی دونم چرا اینقد جو گیریم . خدا وکیلی نمی تونم اصلا خم بشم اگه خم بشم با کله افتادم انگار که پا ندارم بی حس بودن مال یه دقیقشه . راستی اسم مربیم آقای "عموریه" این آقا میگه می خوام ازت یه رضا زاده بسازم . فکر کنم تا سر ما نکشیم یا قطع نخاع میشیم یا یه ورمون در میره . خدا این دیونه بودنو از ما نگیر
نوشته شده توسط سعید قزلباش در چهارشنبه 2 خرداد 1386 و ساعت 11:05 ق.ظ
()
نظر
[اینم یه نوع دیونه بودنه]
ما محکومیم به زندگی کردن .زنده بودن . خسته شدن . ما محکومیم به این که به دنیا بیایم . انتخابش با ما نیست کجا به دنیا بیایم . باید شبیه پدر و مادرمون باشیم . باید زبون اونارو یاد بگیریم . باید تربیت و از اونا داشته باشیم . باید ... باید ... ! هزارتا باید دیگه هست ما محکومیم به صبح بیدار شدن به شبا خوابیدن . اگه زندکی مال منه من از این شب خوابیدنا خستم . از حرف زدنا خستم . از اینکه من همچی رو می فهمم و بقیه هیچی نمی فهمن خستم . از خندیدن خستم . از ترسیدن از خدام خستم . از نداشتن آرزو تو زندگیم خستم .
نوشته شده توسط سعید قزلباش در سه شنبه 18 اردیبهشت 1386 و ساعت 12:05 ب.ظ
()
نظر
[دارم آدم میشم به گمونم]
با تمام بی کسی هایم کسی را دارم هنوز این کسی حتما لازم نیست وجود فیزیکی داشته باشته می تونه یه رویا باشه . حالا این رویا می تونه اسم یه آدم باشه . می تونه یه خاطره باشه . می تونه یه آرزو باشه . می تونه حس خوب آدم شدن باشه . خدا بعد از مدتها یه بارم منو دوست داشت . یه دستی از اون بالا داره واسم تکون میده . این چند خط بالا رو نمی دونم واسه چی نوشتم . توهم داشتن یه موجود زنده از نوع آدم رو دارم اولین کسی که از جنس نوع مخالف بود و من لذت می بردم از قدم زدن با اون . توهم اینو دارم که دارم به بلوغ فکری می رسم . خوشحالم خوشحال نه به خاطر داشتن به خاطر حس خوب بدست آوردن به خاطر اینکه بدهکار خودم نیستم
نوشته شده توسط سعید قزلباش در جمعه 7 اردیبهشت 1386 و ساعت 02:04 ق.ظ
()
نظر
[زندگی]
سهم ما از این زندگی کابوسه .... ولی یه فرقی داریم با بقیه ما داریم تو بیداری کابوس می بینیم . طعم زنده بودن . طعم زندگی کردن واسه ما مثل آدامس بود شیرینیش خیلی زود تمام شد الان فقط دارم می جوءم . نکنه دارم نوشخار میکنم اصلا آدامس تو دهنم نیست . . . کاشکی میشد حیون بودم یه جغد نه بخاطر شوم بودنش به خاطر توجهش کاشکی این پول لامسب تو زندگیمون نبود کاشکی میشد تموم بشه .......... همچی همچی ه.......
نوشته شده توسط سعید قزلباش در جمعه 24 فروردین 1386 و ساعت 08:04 ق.ظ
()
نظر
|